دالان بهشت
نويسندگان

این مطلب رو با سختی زیاد بدست آوردم و در جواب همه ی کسانی هست که به هری پاتر تهمت زدن


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ نسترن ]

Username: 52905732
Password: emmpun2e8f

Username: EAV-52905802
Password: 72jr3hcv5v


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ نسترن ]

 600 اگر سیستم در حال شماره گیری باشد و دوباره شماره گیری نمایید این خطا نمایش داده می شود .

601 . راه انداز Port بی اعتبار می باشد .


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ نسترن ]

سلام بر تو

میدونم که صدامو شناختی‌ پس خودمو معرفی‌ نمیکنم

شایدم نشناختی، منم غضنفر

آااه‌ای عشق من، چند روز که دلم برات گرفته و گلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع می‌کنه، حالا بگو بقال محل ما چند سالشه؟

امروز یاد آن روزی افتادم که تو من را دیدی و یک دل‌ نه صد دل‌ من را عاشق خودت کردی. یادت می‌‌آید؟

ای بابا عجب گیجی هستی‌، یادت نمی‌آید؟

..

..

خیلی‌ خنجی، خودم میگم. اونروز که من زیر درخت گیلاس سر کوچه، لبو کوفت می‌کردم با بربری. ناگهان پدرت تو را با جفتک از خانه بیرون انداخت و من مثل اسب به تو خندیدم، خیلی‌ از دست من ناراحت شدی. ولی‌ با عشق و علاگه به طرف من آمدی. خیلی‌ محکم لگدی به شکم من زدی و رفتی‌. آن لگد را که زدی برق از چشمانم پرید و حسابی‌ عاشقت شدم

از آن به بعد هر روز من زیر درخت گیلاس می‌‌ایستادم تا تورا ببینم، ولی‌ هیچوقت ندیدم. اول فکر کردم که شاید خانه تان را عوض کردید ولی‌ بعدا فهمیدم درخت گیلاس را اشتباه آمده بودم، دو کوچه با کوچهٔ شما فاصله داشت

یک گاب عکس خالی‌ روی میزم گذاشتم و داخل آن نوشتم "عشقم" هروقت آن را میبینم به تو فکر می‌کنم و تصویر تو را به ذهن می‌‌آورم. اینم بگم که من بدجوری گیرتیم هااااااااا ! مثلا همین دیروز داداشم داشت به گاب نگاه میکرد، دو تا زدم تو سرشو بهش گفتم مگه تو خودت ناموس نداری به دختر مردم نگاه میکنی‌؟" داداشم گفت "این که خالیه!" بهش گفتم "تو غلط میکنی به فکر من نگاه میکنی‌

راستی‌ این شماره‌ای که به من دادی خیلی‌ به دردم خورد. هر روز زنگ میزنم و یک ساعت باهات درد‌ دل‌ می‌کنم و تو هم هی‌ میگی‌ "مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد" من که میدونم منظورت از این حرفا چیه!! منظورت اینه که تو هم به من عشق میورزی، مجه نه!؟

یه چیزی بهت میگم ولی‌ ناراحت نشی‌، گوساله! این چه وضع ابراز عشقه؟

ناراحت شدی؟ خاک بر سر بی جنبت!! آدم انقد بی جنبه؟

ولی‌ میدونم یکی‌ از این روزا سرتو میندازی پایین و عین بچهٔ آدم میای تو خونهٔ من، راستی‌ خواستی‌ بیای دو کیلو برنج هم سر راهت بجیر!

یه روزی میام خواستگاریت، می‌خوام خیلی‌ گرم و صمیمی‌ باباتو ببوسم و چندتا شوخی‌ دستی‌ هم باهاش می‌کنم که حسابی‌ اول زندگی‌ باهم رفیق بشیم، راستی‌ کلهٔ بابت مثل نور افکن میمونه. بعد عروسی‌ بهش بجو خیلی‌ طرف خونهٔ ما پیداش نشه. من آدم کچل میبینم مزاجم بهم میریزه

چند وقت پیش یه دسته گل برات از باغچه کندم که سر کوچتون دادمش به یه دختر دیگه، فچر بد نکنیااا ! دختر داشت نگاهم میکرد منم تو رودربایستی جیر کردم گل‌ رو دادم بهش، اونم لبخند ملیحی از ته روده اش به من زد. درسته دختره از تو خیلی‌ خوشگل تر بود ولی‌ چیکار کنم که بیخ ریش خودمی.

راستی‌ من عاشق غورمه سبزی هم هستم (البته بعداز تو) اگه برام خواستی‌ درست کنی‌ حواست باشه، بی‌ نمک بشه، بسوزه ، بد طعم بشه همچین با مشت میزنم پای چشت که نفهمی از کجا خوردی هااااااا

خلاصه اینکه بی‌ قراری نکن،

یه خط شعر هم برات گفتم. خوشت اومد اومد، نیومد به درک



بی‌ تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

[ پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ نسترن ]

سلام.چند وقت پیش تو اینترنت میچرخیدم.به یه وبلاگی  با مدیریت آقای حاج جواد برخوردم که یه مطالب عجیب وغیر قابل باوری درباره ی هری پاتر نوشته بود که از خود هری پاتر هم تخیلی تر بود:به این شرح:


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ نسترن ]

در فضیلت تحصیلات عالیه(نوشته ی گل آقا)

ای عزیزان پشت کنکوری

تا به کی داغ و درد و رنجوری؟

تا به کی تست چند منظوره؟

تا  به کی التهاب و دلشوره؟

شوخی و طعن این و آن تا چند؟

ترس و کابوس امتحان تا چند؟

غرق بحر تفکرید که چی؟

بی خودی غصه می حورید که چی؟

گیرم اصلا شما به طور مثال

کشکی از بخت خوش به فرض محال

زد و شایسته ی دخول شدید

توی کنکور هم قبول شدید

یا گرفتید با درایت و شانس

مدرک فوق دیپلم لیسانس

گیرم این نحسی است سعدش چی؟

اصلا این هم گذشت بعدش چی؟

تازه از بعد آن گرفتاری

نوبت رخوت است و بی کاری

بعد مستی خمار باید بود

هی به دنبال کار باید بود

آن چه داروی دردمندی هاست

صفحات نیاز مندی هاست

گر رضایت دهی تو آخر سر

که شوی منشی فلان دفتر

به تو گویند بعله دفتر ما

هست محتاج آدمی دانا

آشنا با ((اتوکد ))و ((اکسل))

و((فری هند ))و((اوت لوک))و((کورل))

باید البته لطف هم بکند

چای هم بین تایپ دم بکند

بکشد وانگهی به خوش رویی

هفتهخ ای یک دوبار جارویی

این که از این حقوق هم فعلا

ماهیانه چهل هزار تومن

پس بیایید و عز و جز نکنید

بی خودی هی جلزو ولز نکنید

[ چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ نسترن ]

مهمانی خداحافظی پر ریخت و پاشی بر پا بود و هیچ کس به حال او اهمیت نمی داد.آخر سر تصمیم گرفت واقعیت را به مرد بگوید. منتظر شد تا ضیافت به پایان رسید و همه بیرون رفتند.او جلوی جان را گرفت و به او گفت چه اتفاقی افتاده.اما مرد وی را از خود راند. دیر وقت بود دیگر هیچ قایقی به جزیره نمیرفت.دنیا برای تومیکوی نوزده ساله به پایان رسیده بود.به یاد افسانه ای قدیمی افتاد.

مردم میگفتند بارها روح آن زن جوان سفید پوش را که بعد از شکست در عشق خود کشی کرده بود  در جنگل دیده  اند.این تنها راه چاره بود .تومیکو خاطرات چند روز گذشته اش را به یاد آورد.آن ها همیشه با هم روی پلی که نزدیک پایگاه نظامی قرار داشت راه میرفتند و به صدای جریان تند رودخانه و پرنده ها و وزش باد در میان برگ های درختان گوش میدادند.آب های تیره او را به درون خود می خواندند.صبح فردا مردی ماهیگیر جسد دختر جوان و زیبایی را در ساحل پیدا کرد.جریان شتابان آب او را به دریا رسانده بود.از آن به بعد دیگر کسی شب ها از پل رد نمی شود. چون همه از روح سرگردان و بینوای تومیکو میترسند.افرادی هم که نادانسته از آنجا میگذرند اکثرا زن جوانی با مو های بلند مشکی را میبینند که به انتظار ایستاده.او حتی گاهی ماشین ها را متوقف کرده و سوار میشود یا بی خبر بر ترک موتور ها مینشیند.بعضی ها حتی گفته اند با او حرف زده اند.اما تومیکو همیشه غمگین بوده و منتظر اینکه کسی نجاتش دهد

تومیکو یکی از هزاران ارواح سرگردانی است که ضجه هایشان برای مردم ژاپن عادی شده است.همانطور که ناله ها ی  کشته شدگان بمباران اتمی هیروشیما وناکازاکی پس از گذشت چندین دهه هنوز به گوش میرسد.

[ یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ نسترن ]

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی           عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

[ یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ نسترن ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود میشود حتی برای شادی پروانه ها شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
موضوعات وب
 
امکانات وب
RSS Feed