|
دالان بهشت | ||
|
[ یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٩ ق.ظ ] [ نسترن ]
[ جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٧ ب.ظ ] [ نسترن ]
600 اگر سیستم در حال شماره گیری باشد و دوباره شماره گیری نمایید این خطا نمایش داده می شود . ادامه مطلب [ جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٢ ب.ظ ] [ نسترن ]
سلام بر تو
[ پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ٢:٤۳ ب.ظ ] [ نسترن ]
سلام.چند وقت پیش تو اینترنت میچرخیدم.به یه وبلاگی با مدیریت آقای حاج جواد برخوردم که یه مطالب عجیب وغیر قابل باوری درباره ی هری پاتر نوشته بود که از خود هری پاتر هم تخیلی تر بود:به این شرح:
ادامه مطلب [ چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۳ ق.ظ ] [ نسترن ]
در فضیلت تحصیلات عالیه(نوشته ی گل آقا) ای عزیزان پشت کنکوری تا به کی داغ و درد و رنجوری؟ تا به کی تست چند منظوره؟ تا به کی التهاب و دلشوره؟ شوخی و طعن این و آن تا چند؟ ترس و کابوس امتحان تا چند؟ غرق بحر تفکرید که چی؟ بی خودی غصه می حورید که چی؟ گیرم اصلا شما به طور مثال کشکی از بخت خوش به فرض محال زد و شایسته ی دخول شدید توی کنکور هم قبول شدید یا گرفتید با درایت و شانس مدرک فوق دیپلم لیسانس گیرم این نحسی است سعدش چی؟ اصلا این هم گذشت بعدش چی؟ تازه از بعد آن گرفتاری نوبت رخوت است و بی کاری بعد مستی خمار باید بود هی به دنبال کار باید بود آن چه داروی دردمندی هاست صفحات نیاز مندی هاست گر رضایت دهی تو آخر سر که شوی منشی فلان دفتر به تو گویند بعله دفتر ما هست محتاج آدمی دانا آشنا با ((اتوکد ))و ((اکسل)) و((فری هند ))و((اوت لوک))و((کورل)) باید البته لطف هم بکند چای هم بین تایپ دم بکند بکشد وانگهی به خوش رویی هفتهخ ای یک دوبار جارویی این که از این حقوق هم فعلا ماهیانه چهل هزار تومن پس بیایید و عز و جز نکنید بی خودی هی جلزو ولز نکنید [ چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٥ ق.ظ ] [ نسترن ]
مهمانی خداحافظی پر ریخت و پاشی بر پا بود و هیچ کس به حال او اهمیت نمی داد.آخر سر تصمیم گرفت واقعیت را به مرد بگوید. منتظر شد تا ضیافت به پایان رسید و همه بیرون رفتند.او جلوی جان را گرفت و به او گفت چه اتفاقی افتاده.اما مرد وی را از خود راند. دیر وقت بود دیگر هیچ قایقی به جزیره نمیرفت.دنیا برای تومیکوی نوزده ساله به پایان رسیده بود.به یاد افسانه ای قدیمی افتاد. مردم میگفتند بارها روح آن زن جوان سفید پوش را که بعد از شکست در عشق خود کشی کرده بود در جنگل دیده اند.این تنها راه چاره بود .تومیکو خاطرات چند روز گذشته اش را به یاد آورد.آن ها همیشه با هم روی پلی که نزدیک پایگاه نظامی قرار داشت راه میرفتند و به صدای جریان تند رودخانه و پرنده ها و وزش باد در میان برگ های درختان گوش میدادند.آب های تیره او را به درون خود می خواندند.صبح فردا مردی ماهیگیر جسد دختر جوان و زیبایی را در ساحل پیدا کرد.جریان شتابان آب او را به دریا رسانده بود.از آن به بعد دیگر کسی شب ها از پل رد نمی شود. چون همه از روح سرگردان و بینوای تومیکو میترسند.افرادی هم که نادانسته از آنجا میگذرند اکثرا زن جوانی با مو های بلند مشکی را میبینند که به انتظار ایستاده.او حتی گاهی ماشین ها را متوقف کرده و سوار میشود یا بی خبر بر ترک موتور ها مینشیند.بعضی ها حتی گفته اند با او حرف زده اند.اما تومیکو همیشه غمگین بوده و منتظر اینکه کسی نجاتش دهد تومیکو یکی از هزاران ارواح سرگردانی است که ضجه هایشان برای مردم ژاپن عادی شده است.همانطور که ناله ها ی کشته شدگان بمباران اتمی هیروشیما وناکازاکی پس از گذشت چندین دهه هنوز به گوش میرسد.
[ یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٧ ب.ظ ] [ نسترن ]
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
[ یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۸ ب.ظ ] [ نسترن ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||